اشعار سرایش شده، صفحه نخست

01.
"تردید"
حس غریبی که
این روزها
مرا به آتش می کشد
تردید به ماندن
تردید به رفتن
تردید به دوست داشتن
تردید به عشق..
این روزها بی قرارم
انگار که روح نیز، به ماندن در این کالبد خاکی، تردید دارد!

02.
بر بلندای آسمانم..!
حس هم آغوشی با ابرها را دارم..
لذتی خیس..
پر از شهوت، و تمنای ماندن..!
خدایا، نمی خواهم به زمین، به میان آدمیان بازگردم!

03.
نبودنت
سخت بر بودنم
سنگینی می کند
به آتش می کشد
وجودم را
به باد می دهد
هستی ام را
به چالش می کشد
زنده بودن را
این واژه ها
نمی دانند که
بی تو
سخت
دلگیرم
سخت
تمنای وجودت را دارم
این روزها
سخت
بیزارم
از من
از زندگی
و از انسانهایی که به سان روح
در اطرافم پرسه می زنند!

04.

بیداری را
به وقتی دوست دارم
که همگان
در خواب ناز
خفته اند
رویا می بینند
ولی من
در اندیشه فردای خود
تار و پود می بافم!


05.

آن دُر گران که لایق هر کس و ناکسی نیست، معرفت نیست..
اعتماد است..
اعتماد که جوهره وجودت باشد،
معرفت هم می آید..
انتظارِ زیادی نیست..
به دوش کشیدن نمیخواهد..!
وجود میخواهد..!

لایقش که باشی،
زمین و زمان در پی تو خواهد بود..!
تمنای تو را دارد..!

و بودنت را جشن می گیرد!


06.

خدایا میدانی لذت عشق را؟!
بگذار برایت بگویم!
عشق همانند لیسیدن عسل بر روی لبه تیغ میماند!
بکش!!
لذت، درد...

مزه اش را دوست دارم!
گمان نمیکنم که بی میلش باشی!


07.

دلم
گاهی..
به هوای خواستنت
طوفان به پا می کند
به باد می دهد
هر چه بر سر راهش باشد..!


08.

محدودیت
زندگی را
به کامم زهر کرده است!
حال و روز زن عقدشده ای را دارم که
عاجزانه تمنای وصال شوهرش را دارد! ولی.. ممکن نیست!


09.

تنها تفنگ نیست که ماشه را بچکانی و تمام..

خاطره نیز..

ذره ذره

قطره قطره

چکه چکه می چکد

و آرام و بی صدا

تو را از بند این کالبد خاکی

رها می سازد!


10.

این روزها
آسمان نیز به وجودم
به محمدش
حسودی می کند!
نفس کشیدن برایم سخت شده است!
چند شبی است که به خواب می بینم فرشته ها را
برایم رقص و پایکوبی می کنند..
بودن در میان آدمیان برایم سخت شده است!
خاکیانی که
بی وفایی می کنند
سنگ به آنها شرف دارد
رسم زندگی نمی دانند
و چه سخت است
بی صدا شکستن
در میان کسانی که
تفاوت میان عشق و هوس را نمی دانند!